اژدهای هفت سر پیش روی انقلابیون کرج
اژدهای هفت سر پیش روی انقلابیون کرج
ع. کمالی - یکی را می زدی، آن یکی پیدایش می شد، آن یکی را رد می کردی، از بالای سر همچون صاعقه بر سر فرود می آمد، تا به خود می آمدی، زمین دهان باز می کرد... خلاصه دردسر ندهم تان، چنان از چپ و راست و بالا و پایین و یمین و یسار بر این جوانان قد علم کرده تازیدند که ن چهار شاخ گاردان شان برید.

نمی دانم این قصه را یادتان هست؟ قصه ای که حاج کاظم آژانس شیشه ای آن را به شاهدانش می گفت:«یکی بود یکی نبود، یه شهری بود خوش قد وبالا، آدمهایی داشت محکم و قرص، ایام ایام جشن بود، جشن غیرت، همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول حمله کرد به این جشن، اون غول، غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهر رو ببلعه، همه نگرون شدن،حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟، ما خمار جشنیم، بهتره سخت نگیریم، اما پیر و مراد جمع گفت، باید تازه نفسا برن بجنگ غول،قرعه به نام جوونا افتاد،جوونایی که دوره کُرکُری اشون بود رفتن به جنگ غول، غول غول عجیبی بود،یه پاش رو می زدی دو تا پا اضافه می کرد، دستاش رو قطع می کردی چند تا سر اضافه می شد، خلاصه چه دردسر … اما یه اتفاق افتاده بود، بعضی ها این جوونا رو یه طوری نگاه می کردن که انگار غریبه می بینن…»

نمی دانم چرا این قصه یادم آمد، چقدر این قصه به این روزهای شهر ما می خورد، غول، غول عجیب، دستش رو قطع می کردی، چند تا سر اضافه می کرد…

هفت ماه و اندی گذشته شهر کرج، عجب غولی به خود دید، حوانهایی که دوره کرکری اشان بود، عجب رزمی کردند، “رزمی چنین میانه میدانم آرزوست”

باورمان نمی شد که این غول این همه شاخ و دُم داشته باشد، اصلا به مخیله امان خطور نمی کرد که این همه غول بچه نشسته باشند پای این شهر، تا آن را یکجا ببلغند.

یکی را می زدی، آن یکی پیدایش می شد، آن یکی را رد می کردی، از بالای سر همچون صاعقه بر سر فرود می آمد، تا به خود می آمدی، زمین دهان باز می کرد… خلاصه دردسر ندهم تان، چنان از چپ و راست و بالا و پایین و یمین و یسار بر این جوانان قد علم کرده تازیدند که ن چهار شاخ گاردان شان برید.

بعضی ها به طمع غنیمت آمده بودند، بعضی های می خواستند لقمه ای از سفره انقلاب نصیب شان شود، بعضی ها هم آمده بودند، نام و نانی به کف آرند، آن غول بی شاخ و دم هم که سالها بر این شهر چنبره زده بود، حالا سفره اش را تهی و انبانش را خالی می دید، همه را بر علیه این جوانان شوراند.

یکی را هُل داد که چه نشسته ای الان نوبت، نوبت توست، بدو برو پست بگیر، در گوش آن یکی می گفت، عجب نابخردی هستی، چرا تو عقب مانده ای از این غافله یکی شده، عضو شورا، آن یکی شهردار، تو هم خوب بشو معاون شهردار، دوست پسرخاله پدربزرگ همسایه بغلی آن یکی را می فرستاد که یاللعجب چه شده که تو سرت بی کلاه مانده …

خلاصه هفت ماه و اندی پیش همه به جان هم افتادن، یکی آن یکی را محکوم کرد، دیگری این یکی را بر سردار برد، ان یکی امعا و احشای این یکی را کشید بیرون، آن یکی هم رفت سوراخ سمبه های دفینه های جد بزرگ این یکی را پیدا کرد و معرکه ای شد که فقط غول عجیب شهر ما ایستاد و تماشا کرد. اصلا دیگر نمی خواست سختی و رنج بکشد چون او یک فرشته بود و آنهایی که عرصه میدان معرکه، سینه می دریدند و یقه چاک می دادند، شده بودند، ابلیس لعین  رجیم معلوم الحال.

هر چه ام بزرگان می گفتند، برادرها، خواهرها به جان هم نیفتید، اینقدر کاتیوشا و توپ ۱۰۶ به سمت هم پرت نکنید، نگاه کنید، آن فرشته لعین نشسته آن گوشه و دارد آرام آرام می خندد به جان تان، اما کو گوش شنوا.

بگذریم از آنهایی که نفوذی بودند، اما اکثرشان آدمهای قسم خورده ای بودند، که نمی شد لنگه اشان را در شهر پیدا کنید. اما امان از این خدعه و نیرنگ ها.

فتنه فتنه بدی است، حق جای باطل، باطل جای حق. همه هم همدیگر را محکوم می کردند، این که تو چرا رای به استیضاح نمی دهی، ما که گفته بودیم ال می شود و بل.

آن یکی هم می گفت: دیگی که برای من نجوشه پس سر فلان در دیگ بجوشد.

این یکی هم می گفت دیوار خراب می کنید، نیستم مسافرتم برگردم می دهم دهان همه اتان را گل بگیرند.

آخر این چه وضعش است خواهر ها برادرها، آن یکی که آنجا نشسته خون داده، این یکی که اینجا نشسته خانواده داده، آن دیگری هم تا می توانسته جان داده، این یکی منتسب است به اهل دل، آن یکی منتسب است به قافله سالار عشق، روی هر کسی دست می گذاری یک جایش وصل است آخر چرا اینقدر دعوا و درگیری و …

اول سال است، هم بهار طبیعت است هم بهار جان، همه چیز نو شده ، خواهش می کنیم شما هم نو شوید. آقایان شورای و شهرداری. خواهش می کنیم نام تان به نامهای مقدس گره خورده، کمی آرام تر، حداقل حرمت نامهای گره خورده اتان را نگه دارید.

این وصیت یکی از همانهایی است که نامش با نامتان گره خورده، تو را بخدا بخوانیدش: « اميدوارم که با اتحاد خودتان مشت محکمي بر دهان تمامي منافقين ضد انقلاب بزنيد و نگذاريد که منافقين در بين شما نفوذ بکنند و اتحاد و همبستگي شما را از بين ببرند. شماها سعي کنيد که الگويي باشيد براي ديگر امت حزب الله و اخلاق و رفتار شما طوري باشد که افراد به سمت شما جذب شوند و سنگرهاي حق عليه باطل را خالي نگذاريد.» -بخشی از وصیت نامه شهید حسین عبدی-

 

  • نویسنده : ع. کمالی