«حسن» من متهم ام
«حسن» من متهم ام
مادر نزدیک آب انبار کوچک خانه با تشت لباس می شست و اشک می ریخت. حسن! هنور یادم هست آخرین روزی که بار سفر بستی همین روزهای زمستان بود. بابا نگران بود و ناراحت، بهانه گیری می کرد تا نروی؛ دختر تازه عروسش چند ماهی بود که شوهر از دست داده بود.

حسن! هنوز یادم هست خانه ی کودکی مان. به آن زور آباد می گفتند عده ای هم هنوز به آن زور آباد می گویند، اما به قول «مش یعقوبِ» محل، این تپه زَر آباد است مردم با زحمت و رنج اینجا را آباد کردند. حالا اما به غیر از تل خاکی، چیزی از آن خانه باقی نمانده، اسمش را گذاشتند طرح ساماندهی، تا آنجا را ساماندهی کنند. اما سامانی نشد و دوباه قصه ای نو برایش نوشتند.

حسن! هنوز یادم هست روزهایی را که تو و حاجی، کارگرِ «اوستا علی و اوستا نظامِ» محل شده بودید تا سقف چوبی خانه را خراب کنید و جایش آجر و آهن بچینید.

یادم هست وقتی سئوال کردم چرا پشت پنجره تخته می زنید گفتی برای حفظ جان تو و خانواده از دست مجاهدینی ها، مجبوریم اینجا را ببندیم. می گفتند دو خانه ان طرف تر ما دو برادر،عضو سازمان مجاهدین اند. من آن روزها نمی دانستم مجاهدین خلق یعنی چه. بعدها خواندم که همین منافقین، ۸۴ نفر را در کرج ترور کردند.

حسن! هنوز یادم هست روی اولین پله آهنی خانه نشسته بودی و چشمانت خیره به کوه های حصار بود، اشک در چشمانت جمع شده بود که امشب فرشته،خواهرت، عروس می شود! درست سه ماه بعد از آن دوباره همان پله، همان نگاه، همان اشک، اما اینبار بخاطر شنیدنِ خبرِ دیگر نیامدنِ مهدی! دامادمان را می گویم. ۱۵ سال بعد من و خواهر برای شناسایی جنازه رفتیم، تکه استخوانی از آن آمده بود، که فقط فرشته او را شناخت.

حسن! هنوز یادم هست مزه شکلات غنیمت گرفته شده از سربازان عراقی، عجب شکلات سفتی بود. قمقمه عراقی ات هنوز در کمد یادگاری هایم هست، خاطره ای از آن قمقه دارم که هیچ وقت نمی خواهم از آن بگویم.

حسن! هنوز یادم هست که سید حسین میری نگذاشت برای آخرین بار جنازه تو را ببینم. آن روزها ۹ ساله بودم، هر بار که به امامزاده محمد می روم بغضی که آن روزها گلویم را فشار می داد، فشارم می دهد. هنوز او را نبخشیده ام.

راستی این روزها کلی پول خرج کرده اند که قبرهای شما را نو و نوار کنند آخر نزدیک بازی هایشان است می خواهند بگویند ما به میثاق شهدا احترام گذاشتیم و یادشان را گرامی داشتیم چون قبرشان را نو کردیم!

حسن! نمی دانی چه سرسره بازی ای می کنند با خون تو و دیگران.

یادت هست، دو بار از مرگ جستی، اولی زمانی که سیل آمده بود و در رودخانه افتادی،کسی نبود به دادت برسد. دومی با موتور در خیابان برغان تصادف کردی و راهی بیمارستان شدی. پزشکان, نابینا شدن ات را قطعی می دانستند.  اما انگار تو را برای ۱۹ دی ماه ۱۳۶۵ نگه داشته بودند.همین روزها بود که جنازه ها را از شلمچه می آوردند، فروزش را یادت هست او نام ها را می خواند و حاجی می نوشت و جنازه ها را به داخل بنیاد می بردند. همان ساختمانی که حالا کرایه هر مغازه اش شده بهای یک خونِ یکی مثل تو.

حاجی می گفت وقتی فروزش اسم تو را خواند دلم لرزید گفتند نه اسمش حسین است حسن نیست! تا همین امروز هم که برای گرامیداشت یاد تو سر می زنند نام تو را در لوح هایشان حسن نه! حسین می نویسند.

حاجی می گفت آن روز خواستم فانوسقه اش را به یادگار بردارم اما دیدم شکم پاره شده اش را با آن بسته بودند، دلم نیامد. ولی ای کاش فانوسقه ات را برداشته بود تا امروز دست های شکم پاره کنِ مردم را می بستیم.

حسن یادت هست آن دکتر هندی را که در پاساژ جدی مطب داشت. پیرمردی که خون را نمی توانست درست بگوید و ما همیشه به آن می خندیدیم، بعد از آخرین بار آمدنت بابا حالش خیلی خراب شد، پیش او بردنش.

حاجی بعدها گفت آن پزشک هندی گفته بود حال پدرتان خراب تر می شود، داغ جوان دیده،داغ تو بابا را زود از بین برد.

حسن! غلام را یادت هست، حاج غلام را می گویم، هر وقت مرا می بیند می گوید من برادر تو را به کشتن دادم! او هنوز هم همان شلوار شش جیب سبز را می پوشد و موتورهزار سوار می شود

عباس هارونی را یادت می آید با میکرفون و ضبطی که لشگر به او داده بود، شیمایی شد، حالش خیلی خراب بود، سالهاست خبری از او ندارم.

فرخ رحیمی، او چند باری بیمارستان بستری شد، کبدش را به خاطر جراحات دوران جنگ از دست داد، دنبال پیوند کبد بود، او حالا راننده آژانس است می گفتند مغز مخابراتی بوده برای خودش.

عباس همانلو، او خودش را در فرمانداری و استانداری پیر کرد، موسی هم همچنان به کار کانال کولر سازی مشغول است، هر وقت به جاده چالوس می روم دنبال زاویه عکسی که تو و موسی و عباس باهم گرفته بودید می گردم.

حسن! حسین را یادت هست! فامیلی اش را نمی گویم چون امنیتی شد، هنوز هر وقت چهره معصوم تو و او را کنار رودخانه دز می بینم که وضو می گیرید دلم می لرزد. وقتی برای دستگیری داوود صادقیانِ خدا بیامرز به شورای شهر آمده بود، بعد از سالها دیدمش. هنوز شبیه همان عکس بود، می گویند الان در آلمان است و به همه آنچیزی که برایش جنگیده بود پشت کرده، حالا هم رییس اش در شورای شهر نشسته و پز حفظ آرمانهای شهدا با تعویض سنگ قبر شما را می دهد.

حسن! ابراهیم را چطور؟ مگر می شود یادت رفته باشد، با فک دوخته شده که با نی به او غذا می دادند؛ در جبهه حاضر شده بود، تا گردانش را به پیش ببرد، اسطوره ای بود در کودکی ما، اکنون سیاسی شده ، او را ابراهیم رضاپور صدا می کنند، چند باری در انتخابات شرکت کرد، اما همچنان پای آرمانهایش ایستاده و کوتاه هم نمی آید.

آخ حسن! دلم برایت تنگ شده، برای گیر دادنهایت که چرا جلوی مسجد می نشینی و داخل نمی روی، برای خنده هایت، برای گریه هایت. هر وقت کارم گیر می کند، به تو پناه می آورم. تو را شاهد می گیرم.

حسن ! سالهاست که تو شاهدی متهم هستم، متهم به داشته های نگفته ام، متهم به دفاع از تو و آرمانهایت، آرمانهای تو، نه آرمانهای اینها، سالهاست متهم هستم که چرا نام تو را نمی برم. حسن! من متهمم که با نام تو پست و مقام و خیابان و میدان و کوچه و خانه ای را به نام خود نکردم.

این روزها من برادر گمنام شهیدی هستم که همشیه برای حفظ آرمانهایش لب گاز گرفته، خواستم نگویند می خواهد روی خون برادرش سُر بخورد، اما افسوس که آنها سُر که هیچ سرسره بازی می کنند با خون تو، انقدر غرق شده اند در این کیف و کوک، که یادشان رفته این خون توست که آنها را نگه داشته.

آخ حسن! دلم بدجوری برای بغل کردنهایت تنگ شده، حالا که تنها شده ام می فهمم معنی برادر را، برای خودش روضه ای است، “قَد إنکَسَرتَ ظَهری”

  • نویسنده : ع. کمالی