اینکه پدر خوانده های بی پدر شهر، دست نشاندگانشان را داخل شورا می چپاندند میرفت که عادی شود؛ انان در دوره های پیشین با زر و زور ادم هایشان را وارد شورا می کردند اما این بار کمی متفاوت شده است. تزویر را هم که بهشان اضافه کنید جمعشان جمع می شود .
اینکه پدر خوانده های شهر این بار ادم هایشان را در پس و پیش این نام و ان نام پنهان کردند غیر منتظره نبود؛ چه اینکه مخ بچه های این پدر خاندگان عقلشان می رسید که این دوره، دوره تصفیه است، تصفیه بلع کنندگان شهر ان هایی که نه به یک، نه به دو ، نه به سه … و نه به صد، راضی می شدند. می دوشیدند و می نوشیدند و می خوردند و می بلعیدند و می بردند.
ان هایی که فکر می کردند نصفشان زیر زمین بود حالا تمام قدشان روی زمین است، ان هایی که در پستوهای شهر می نشستند و برای جیب خود، برای جیب دوستان خود، برای جیب دوستان دوستان خود، حتی برای دشمنان دوستان خود کیسه مى دوختند و از انبان شهر ان را پر می کردند می دانستند که اگر این بار پا به میدان بگذارند رد خواهند شد اما تزویر ساکت نماند.
پدر خوانده های بی پدر شهر شدند گرگی در پوست بره، صدای زوزه ی گرگ شان شد بع بع بره.
نشستند و برنامه ریختند، نشستند و نقشه کشیدند ادم هایشان را گسیل کردند برای شورا، می دانستند اگر نشان دار هایشان را بفرستند دیگر جایی در شهر نخواهند داشت.
بی نام و نشان هایشان ثبت نام کردند. ادم هایشان را بسیج کردند تا لیست های انتخاباتی بنویسند، نه به یک واسطه به چند واسطه.
خط انقلابی گری هم بهشان دادند گفتند این بار نان سفره، نان انقلاب است. پس هر چه میتوانید جوان به اصطلاح انقلابی را و هرچه میتوانید نام هایتان را، به نام جوان انقلابی معرفی کنید.
خلاصه آش شله قلمکاری درست کردند تا بتوانند ماهی اشان را صید کنند.
پدر خوانده های بی پدر سوار بر پرادو های ژاپنی سفارش امریکا، ادم هایشان را سوار بر پرایدو های وطنی کردند تا تزویر این بار جلوه دیگری داشته باشد.
چند ادم نشان دار را هم برای ثبت نام فرستادند با خود گفتند زورمان را پشتشان می گذاریم تا تایید شوند.
اول هرکه را توانستند واسطه کردند، دوم پیغام های تهدید فرستادند، سوم گفتند ان واعظ شهر کمکمان می کند گفتند ان تهران نشین زورش می رسد گفتند ان یکی از خودمان است باید تاییدش کنید. از وزیر و وکیل گرفته تا واعظ و درویش همه را پشت سر هم فرستادند تا ادمشان را تایید کنند. فشارشان انقدر زیاد است که انگار پرس هزار تنی فشار می اورد.
اقایان شیفتگی خدمتتان را به تشنگی قدرتتان بخشیدیم، خواهش میکنیم کمی تشنه قدرت شوید و زورتان را جای دیگری بزنید.
اقای امام جمعه، اقای مدیر کل اطلاعات، اقای فرمانده سپاه، اقای رییس دادگستری، اقای استاندار، اقای فرماندار نکند باری باشید بر روی این پرس؛ مثل گذشته ایستادگی کنید ترمز این پدر خوانده های بی پدر را بکشید.
یادتان باشد اینجا شده است جبهه حق و باطل، که یک طرفش تمام کفر ایستاده و یک طرفش تمام اسلام.
اسلامش ان بچه ی هفت ساله ی حسن ابادی است که بیرونش می کند تا سیر به خانه برگردد و کفرش این پدر خوانده های بی پدر .
خدا نكند اگر شما به اندازه ى پری بر روی این پرس هزار تنی فشار بیاورید جای کفر و اسلام عوض می شود.
این جا کربلای چهار است، عملیات لو رفته، کشته زیاد داده ایم، عقب نشینی کرده ایم، باید ابوالخصیب را بدهیم شلمچه را بگیریم؛ باید کربلای پنج کرد.
- نویسنده : ع. کمالی
















