آنچه از حماسه بزرگ فهمیدم من!
آنچه از حماسه بزرگ فهمیدم من!
یادداشت (آنچه ازحماسه بزرگ فهمیدم من! )به قلم سمیرا مرادی با موضوع دفاع مقدس را بخوانید .

 

این روزها برای به تصویر کشیدن روایت دفاع مقدس هرکسی بنا به ظرفیت و موقعیت خود تمام تلاشش را به کار می بندد  تا در مسیر زنده نگه داشتن نام شهدا و مجاهدت های رزمندگان در دفاع از خاک وطن و ارزش های اسلام گوی سبقت را از دیگران برباید .

سریال ها و فیلم های زیادی ساخته شده از جنگ تحمیلی ، تنها توانسته گوشه ای از خاطرات و روایت های مستند قهرمان‌های حماسه هشت سال دفاع مقدس را به نمایش بگذارد.

کمتر مدیری دیده شده که دست به قلم نشده وچند جمله ای در وصف دلاور مردی های رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس ننوشته باشد.
در همایش ها و جلساتی که اکثرا ما خبرنگاران همراه و همگام با مسوولین هستیم کمتر مدیری را دیده ام که در سخنانش از رشادت های شیرمردان  دوران دفاع مقدس، یاد نکرده باشد.
اما به راستی مسوولان ما، چقدر خالصانه قدردان قطره قطره خون شهدا و مجاهدت های رزمندگان دیروز هستند؟!
آیا حاضرهستند بخاطر دفاع از خاک میهن از موقعیت ومسند ریاست خود بگذرند؟!
به راستی اگر بازهم جنگ شود،آیا مدیری داریم که قید دنیای پر زرق و برق را بزند وبرای دفاع از کشور به جبهه حق علیه باطل بشتابد؟!
اگر جنگ شود،مسوولان و مدیران چه می کنند؟!
یک نفر میگفت؛ شال و کلاه می کنند و چمدان ها را بسته و میروند!
دیگری میگفت؛ای کاش زودتر ، اصلا حالا بروند!
بود و نبودشان هیچ فرقی به حال مردم نمی کند!
موسپیدی می گفت،هرچه داریم از برکات دفاع مقدس است. اما ما صلح طلب هستیم چون جنگ را با پوست واستخوانمان لمس کرده ایم!
من در سکوت مطلق در باغ خاطرات خود در خیلی دور دست ها قدم میزدم ،اما !
حالا میخواهم از آنچه که از جنگ و دفاع مقدس فهمیدم بنویسم!
از روزگاری که صحنه های کوچکی بیشتر به یادندارم. روزهایی که پدرم داوطلبانه به جبهه رفته بود. روزهایی که در عالم کودکی با عروسک کوچکی که مادرم از کامواهای رنگارنگ برایم بافته بود مشغول بازی بودم. حتی نمیدانستم معنی آژیر خطر چیست ؟ مادرم  وقتی من و برادرم را بغلم میکرد و سراسیمه پله ها را چند تا یکی میکرد، می‌ ترسیدم وجیغ می کشیدم و طپش قلب امانم نمیداد و گریه می کردم.
میترسیدم نه اینکه بدانم معنی جنگ وآژیر چیست!
نه اینکه از شنیدن صدای شلیک گلوله در رنج باشم !
یا اصلا بدانم در آنسوی مرزها ودر شهرهای وطنم چه خبر است،من می ترسیدم چون نمیدانستم دلیل اضطراب بزرگترها که در هنگام شنیدن آژیر خطر در پناهگاه پناه می گیرند چیست!
حقیقتش من از جنگ تقریبا هیچ چیز نمیدانم جز چشم های گریان مادر بزرگ و دل نگرانی پدر بزرگم!
من از جنگ جز دلتنگی و دلشوره مادرم ونامه ای که پستچی گاهی می آورد و اهل خانه و محله دور آن حلقه میزدند،تقریبا هیچ چیز به یاد ندارم!
این روز ها از جنگ، سکوت کسانی را دیده ام که از رزمندگان دفاع مقدس هستند وقتی با آنها مصاحبه کردم و یا پای درد دلهای آنها نشستم ، جبهه رفته اند و استخوان در گلو، نه از جبهه رفتن پشیمان هستند ونه از وضعیت فعلی رضایت دارند!
سالها گذشت، وقتی بزرگتر شدم؛ .خیلی مشتاق بودم که محل پاک شهدا را در معراج و سنگرهایی که پدران و برادران ما در سالهای سخت به دور از خانواده از وطن دفاع کرده اند را از نزدیک ببینم.
اتفاقا فرصت خوبی فراهم شد. مدرسه مان راهیان نور ثبت نام می کرد در این سفر معنوی رهسپار شلمچه شدیم. دلم را جا گذاشتم؛میان همان خاکریزها، میان همان کانالها و مشتی خاک، یکی از دوستانم با تمسخر به من گفت؛دختر را چه به راهیان نور ! میروی مشتی خاک ببینی!
شما با این افکار از جان آن خاک چه میخواهید؟، چندین سال از جنگ می گذرد چرا دست برنمیدارید!
او گفت؛نمیفهمم انگیزه امثال تو چیست؟!
ومن سکوت کردم ؛ افکارتاریک او و تمام سوال های به ظاهر منطقی و عقیده او به من ربطی ندارد،او نمیداند که ما برای سفر معنوی به مکان مقدس دعوت شده ایم!
دست خودم نیست!
نمیداند،چه حالی دارم وقتی در موزه دفاع مقدس، دست نوشته ولوازم شخصی شهدا را میبینم، تصویر خاکریزها ،چهره های معصوم پاک شهدا در قاب های چوبی گرد گرفته ، تصویر پیکرهای در خاک و خون غلیده جوانان قلبم را منقلب می کند و قطرات اشک امانم را می برد.

من!وقتی شهدا و رزمندگان دیروز را با جوانان امروزی و مردم مقایسه میکنم، آنها اسطوره تاریخ معاصر ایران اسلامی هستند و تاریخ حتی اگر هزار بار هم تحریف شود نمی تواند قهرمانان همیشه زنده و رشادتها وجانفشانی های رزمندگان دفاع مقدس را که از اسلام و مملکت اسلامی به شایستگی دفاع کرده اند را فراموش کند.

راهشان پررهرو، یادشان گرامی…

  • نویسنده : سمیرا مرای