سید مهدی ناظمی قره باغ :
حالا با این توضیحات، متن داخل گیومه را بدون توجه به مؤلف آن بخوانیم:
«…و نصیحت هیچ نصیحت کنندهای را نشنود، و حال آن که میبیند که چسان دیگران به ناگهان و بیخبر گرفتار مرگ شدهاند، و نه راه رهایی دارند و نه بازگشت. چگونه چیزی که از آن بیخبر بودند بناگاه بر آنان فرود آمد، و در حالی که با آسودگی خاطر زندگی میکردند، مرگ چنگ در گریبانشان زد و…
پس آنچه بر ایشان وارد شده است، به وصف درنمیآید؛ از سویی سختی جان دادن و از سوی دیگر غم و اندوه آنچه از دستشان رفته، آنان را فراگرفته است، و دست و پای آنها سست و رنگشان دگرگون گردیده است؛ پس از آن که نشانههای مرگ در آنها زیاد شد تا آن که میان هر یک از ایشان با گفتارش حائل گردید (و از سخن باز ماند)، در حالی که در میان خانوادهاش با دیدگان خود مینگرد و با گوشش میشنود و عقلش سالم، بجا و برقرار است. میاندیشد که چگونه عمر خویش را به سر برده و در چه حالی روزگارش را سپری کرده!
و به یاد اموالی افتاده است که آنها را گرد آورده و برای به دست آوردن آنها چشمهایش را میبسته و آنها را از جاهای آشکار و غیر آشکار به دست آورده، اکنون آن اموال وبال گردن اوست و میداند که زمان جدایی از آنها فرارسیده است. (اینک میداند که) این اموال پس از او برای زندهها باقی میماند که با آنها در ناز و نعمت به سر برده و خوشگذرانی کنند. پس این اموال برای غیر اوست بی آن که زحمتی را متحمل شوند…
آن گاه بر اثر آنچه هنگام مرگ برایش آشکار شده، از سر پشیمانی دست ندامت میگزد و به آنچه در زمان زندگیاش رغبت داشته بیمیل میگردد… و مرگ همچنان در بدن او پیش میرود تا این که گوش او هم مانند زبانش از کار بازمیماند.
پس در میان اهل خود میافتد در حالی که نه زبانش گویاست و نه گوشش شنوا. دیدگان خویش را برای نگریستن به چهره آنان باز میکند و حرکات زبان آنان را میبیند ولی سخنانشان را نمیشنود. آن گاه سختی مرگ بیشتر میشود و در او میآویزد. پس چشمش نیز همانند گوشش گرفته میشود و روح از بدنش خارج میگردد آن گاه او مرداری است در میان خانوادهاش که از او وحشت دارند و از او میگریزند. نه گریه کنندهای را همراهی میکند و نه فراخواننده ای را پاسخ میدهد؛ پس او را برمیدارند و به سوی منزلی در دل زمین میآورند و در آنجا او را به عملش میسپارند و دیگر از دیدار او محروم میشوند…»
اگر کسی تاب یک چنین حضوری را بیاورد، یعنی مرگ را به تفصیل و نزدیک به خود تجربه کند، آنگاه میتواند امیدوار باشد برای حرکت به سوی یک زندگی اصیل و غیر مبتذل. آنچه دغدغه هیدگر از مرگ بود، در زمان او یعنی حدود یک قرن پیش، بسی شدنیتر به نظر میرسید. از زمان هیدگر تا به امروز هر چه میگذرد، زندگی انسان، سطحیتر و عامیانهتر و تفکرستیزتر میشود. انسان با دلزدگی از همه اصول و غرق کردن خود در روزمرگیهای بیپایان این روزها، مرگ را –سرنوشت محتوم خود را- بیش از پیش فراموش کرده است. این در حالی است که شب و روزی نیست که از مرگ دهها انسان نزدیک به خود در اینجا و آنجا آگاه نشویم، اما این آگاهی سبب نمیشود که ما به مرگ تفکر کنیم یا آن را در یاد خود نگه داریم. چنین کار سختی، مقدمه فهم است و مقدمه نجات از وضع غیر اصیل و زندگی عامیانه.













