زهرا کورانی

قدر و منزلتی در میان مردم ندارد؛  مسکین است. نه مالی دارد و نه ملکی، مجرد است.

بگذریم از سگ های خارجی وارداتی که گاهی در آغوش برخی از مردمان ما هستند و عزت دارند ولی سگ های ما محل معینی ندارند، تمام زمین خانه آنها و متوکل است. هرگز سیر نیست و بیشتر اوقات چون صالحان گرسنه است. مرید است و با هزاران تازیانه مرادش را رها نمی کند. محب مراد است و کم خواب. سگ که باشی متواضع می شوی و غرور بی جا نداری. حتی به کم قانع است. بیشتر از آنکه حرف بزند خاموش است و با نگاهش دلت را می ترساند. وراثی ندارد و چون زاهدان ترک دنیا می کند. آدم بودن سخت است ولی می شود سگ شد. یک سوزن به خودم می زنم یک جوالدوز به آنهایی که از سگ بودن عریان بودن و نجاستش را دیده اند. مال مردم خوردن و فربه شدن گرچه هنر می خواهد ولی هنر اسلامی نیست. کوه را شکافتن و سنگ بر سر مردم ریختن زور می خواهد ولی نشان پهلوانی نیست. دنیا و مال و منالش عزیز است ولی عزت ندارد؛ وقتی دارا ترک دنیا می کند و مرگش مانند سگ نیست، نمی داند پس از مرگش چه خواهد شد! می شود حکایت، آنکه از دیده رود از دل برود. سگ باش تا که رفتی بشوی، از دل نرود هر آنکه از دیده رود. آرزوی علی بود که کوزه گر با خاک گلویش سوتکی سازد به دست کودکی بازیگوش تا او یکریز و پی در پی، دم گرم خموشش را در گلویش بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد تا مبادا خود خواب زدگان رویای بیداری مردم مظلوم صفت بر باد دهند. آفتابگردان هرزه نیست سوی مرادش می گردد ولی آفتابپرست رنگی می شود که طعمه اش شکار کند. صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! آدم اگر نتوان بود می شود سگ شد؛ واق واق کرد تا که پاسدار مرادت باشی. حق باشی، حقیقت باشی.]]>