محمدرضا مرادی طاری سیاستِ حسنی با شهادت امام علی(ع)، عصر خلفای راشدین به پایان رسید و امر ولایت به امام حسن بن علی واگذار شد. امّا حضرت در برابر معاویه، فرماندار سرکش شام، بی یار و یاور مانده بود و از ابزارهای لازم برای تداوم حکومتش برخوردار نبود. حکایت امام حسن و عدم تعهد همراهانش چنان مبرهن بود که حتی شش قرن بعد امام فخر رازیِ سنّی در کتاب خودش، الستینی(یا جامع العلوم)، مشکل حسن(ع) را عدم حمیّت(بخوانید بی غیرتی) یارانش می داند. به نقل از ابن سعد در کتاب طبقات الکبری، حضرت وقتی واگرایی نیروها و عدم همراهی آنان را دید چارۀ کار را در رها کردن افسار حکومت یافت چرا که ادامۀ کار به خونریزی های بی رویۀ منتهی می شد که خیر مسلمین در آن نبود. بنابراین، حضرت سیاستِ صلح را بر سیاستِ جنگ ارجح دانست. البته حضرت در همان لحظات نیز با تیرِ کلام دست از رسوا کردن غاصب(تاکید بر حق ولایت ائمه) و بیان فلسفۀ امامت نکشید و جان کلام تشیع را با مردم در میان گذاشت. صحنۀ تقابل امام حسن با معاویه و عمروعاص مبیّن این معناست:«… و چنان بود که وقتی در کوفه فراهم شدند عمرو بن عاص با معاویه سخن کرد که به حسن بگوید به پا خیزد و با مردم سخن کند، اما معاویه این را خوش نداشت و گفت: «از این که وی را به سخن وادارم چه منظور داری؟» عمرو بن عاص گفت: «می‏خواهم سخن ندانی او بر کسان عیان شود» و همچنان با معاویه سخن کرد تا پذیرفت. یک روز معاویه برون آمد و با کسان سخن کرد آنگاه بگفت تا یکی بانگ زد و حسن بن علی را بخواند و معاویه گفت: «ای حسن بر خیز و با کسان سخن کن» پس حسن شهادت بگفت و بی تأمل سخن آغاز کرد و گفت:«اما بعد، ای مردم، خدا به وسیله اوّل ما شما را هدایت کرد و به وسیله آخرمان خونهایتان را محفوظ داشت. این کار مدتی دارد و دنیا به نوبت است، خدای تعالی به پیمبر خود صلی الله علیه و سلم گفته: چه می‏دانم شاید آزمایش شماست و بهره‏ وری محدود» و چون این بگفت، معاویه گفت: «بنشین» و پیوسته از عمرو آزرده بود و می‏گفت: «این به صواب دید تو بود».   سیاستِ حسینی با پایان عصر مدارا و صلح، روزگار ضرورت مبارزه و نبرد فرا می رسد و حضرت امام حسین(ع) که امر ولایت را بر عهده گرفته این ضرورت زمانه را تشخیص می دهد و سیاست خود را بر آن مبنا تنظیم می کند. اگر مقتضیات زمان و مکان سیاستِ صلح را برای امام حسن ایجاب می کرد اکنون شرایط به صورتی بود که جز با جنگ و حتی ریخته شدن خون پاک خاندان پیامبر مصالح مسلمین و امکان بقا و پایداری اسلام تامین نمی شد. لذا حضرت بی هیچ تردیدی صورت ظاهر دیانت را در مناسک حج رها می کند و برای استقرار باطن شریعت سوی کربلا می رود. حادثۀ کربلا باری دیگر نشان می دهد که مفهوم امرِ سیاسی برای سیاستِ امامیه موضوعی دوگانه است. از یک سو تابعی از مقتضیات زمانه، در اتخاذ استراتژی و تاکتیک است(وجه سیّال) و از سوی دیگر چیزی جز مصلحت دین و مومنان(وجه ثابت) را مدّنظر ندارد. سیاستِ امامیه معطوف متحقق کردن آن چیزی است که اساس دیانت بر مبنای آن شکل گرفته و امامت نیز تداوم آن است و در این راه دائماً فراخور حال و زمانه از ابزارهای مشروع گوناگون استفاده می شود تا آن دو نکتۀ کانونی(تحقق حق ولایت و تبیین فلسفۀ امامت) حاصل شود.]]>