بهادری که می رودآمپول قادرراتزریق کندحوریه نگاهش رامی دوزدبه میزی  که کنارتخت رضاست به کتاب وکاغذهایی که مرتب روی هم چیده شده اندولپ تاپ رضاروی همه ی آن هاست داروهای رضارامرتب می چیندکنارکتاب هاخودکارش رابرمی داردوبه جوهرش نگاه می کند

-معلومه بازم داشتین تاصبح می نوشتین نمی خواین برای منم یه چیزی بنویسین ؟یالااقل جواب من روبدین؟

دردبرصورت رضاچنگ می اندازدوچشم هایش رامی بنددحوریه روی صندلی کنارتخت رضامی نشیندصدای نفس های رضارامی شنودوصورت اوراکه ازدردمچاله می شود،می بیند

چرامی خواهدخودش به تنهایی دردراتحمل کند؟چرانمی گذاردتوهم گوشه ای ازدردش راحس کنی ؟کاش می توانستی دستی برصورتش بکشی وهمین که دستت کنارمی رودببینی دردهای رضاتمام شده وداردبه رویت می خنددچراجوابت رانمی دهد؟چرادرخیال خودش بانبودنش راحتی تورامی خواهد؟آن هم وقتی که راحتی تودربودن بارضاست

رضادیگر چشم هایش رابازنمی کندوحوریه مجبورمی شودبلندشودوبه تخریب چی هم سری بزندحالش بهتر شده است وداردتلویزیون تماشامی کند

پاشاباموهای کوتاه شده بدون این که به فیلم نگاه کندفقط به تلویزیون زل زده است دختر صدایش می کندامامردعکس العملی نشان نمی دهدتااین که حوریه درمسیرنگاه اومی ایستدومردپلک می زند

-آقاپاشاامروزوقت فیزیوتراپی دارین هاآماده باشین

سامانی آماده ا ست به همه ی خانواده هاتلفن کرده است وداردبرای فرداسفارش بیست میزوصدصندلی می دهدبعدآشپزوشاگردش راتوجیه می کندکه بایدچندجعبه میوه وکیک خریدار ی شود

آشپز شاگردش راروانه خریدمی کندکه سامانی می گوید:آقابشارتی گفت شام فردارویه کم چرب وچیلی ترکن .آشپزسری تکان می دهدوباآن شکم بزرگش به سمت زیرزمین می رودتابه تمام کارها یی برسدکه تافرداشب روی سرش ریخته ومجبوراست به تنهایی انجام بدهدهرچندآقاوحیدوبهجت خانم هم مامورشده اندبه اوکمک کنند.حوریه هم اگرآن مردهاراچون پدروبرادرش دوست نداشت باآن همه کار،آن جادوام نمی آوردامادوام آوردپس دادش درنمی آیدوقول همکاری درآشپزخانه راهم می دهد

-دست پخت حوریه هم خوردن داره

دختربه بهجت خانم لبخندی می زندوراه زیرزمین رادرپیش می گیرد

سلام که می کندآشپزباسربندش عرق پیشانی راپاک می کندوشیرآب رامی بندد

-کمک نمی خواین؟

– چراتادلتون بخواد،امافردانه الان

حوریه مثل بچه ای که به مهمانی دعوت شده برای مراسم جشن درتب وتاب است می خواهدعکس العمل رضاراببیندهمان روزهای اول که آوردنش ،عمران به زورزیرزبان هم اتاقی جدیدش راکشید

رضادرعملیات بیت المقدس جانباز شده بوددرست کنارمسجدجامع

دختر حساب که می کندمی بیندبااطلاعاتی که داردرضاتنهاکسی درمیان آن جمع است که پاهایش رادرخرمشهرجاگذاشته است پس آن روزبیشتر ازهمه ،روزاوست

آقاوحیدداردحیاط راجارومی زندودرخت هاراآب می دهدکارگرهاکه صندلی هارامی آورندحوریه تندتندکارهایش راتمام می کندوبه حیاط می رودتاباسلیقه خودش جای میزهارامشخص کندآقاوحیدونگهبان ،صندلی هارادورمیزهامی چینندوحوریه رومیزی هاراپهن می کندومی بیندجای یک گلدان وسط همه ی آن هاخالی است

بشارتی که ازصبح آمده است وروی همه ی کارها نظارت می کندتاصدای دختر رامی شنودمی ایستد

-برای میزهاسفارش گل وگلدون ندادین؟جشن بی گل که صفانداره

مردازمخارجی که داردبالامی زندمی ترسدامابیشتر ازآن می ترسدکه ازتلویزیون بیایندوجشنش خیلی آبرومندانه نباشدسامانی زنگ می زندبه جایی که ظرف کرایه کرده اندومی گویدبیست گلدان هم بفرستندبعدحوریه مامور می شودبرودبه سلیقه خودش ازنزدیک ترین گل فروشی چندشاخه گل بخردوزودبرگردد

دختر باعطرصدوپنجاه شاخه گل نرگس ازراه می رسدوهمین که می خواهدواردمرکزشودناگهان بادکتر روبه رومی شودکه اخم هایش درهم است لابددوقلوهاکلافه اش کرده اندیاهمسرش هنوزخیال برگشتن ندارد

مردحتی جواب سلام حوریه راهم نمی دهدفقط گل های دست اورابومی کشدوبعدانگارچیزبدی رابوییده باشد،چینی روی بینی می اندازدوبیرون می رود

مریم بصیری