قدیمی تر ها شاید یادشان باشد که در اواخر دهه شصت و اوایل
دهه هفتاد، معرکه گیری(۱) به نام پهلوان یوسف، روبروی سینما هجرت کرج در اکثر
روزها معرکه می گرفت و به سرگرم کردن مردم در ساعات پایانی روز که خسته از سختی
های دهه شصت بعد از یک روز سخت کاری از تهران به کرج می آمدند، می پرداخت.

مردی با هیکلی نحیف و لاغر که وقتی پیراهن خود را برای
معرکه گیری و زنجیر پاره کردن، درمی آورد اولین جایی که چشم ببیندگان به آن می
افتاد استخوانهای ترقوه اش(۲) بود که از زیر زیرپیراهن آستین بلند سفیدش بیرون می
زد.

پهلوان یوسف شهرما، معمولا اوج کارش این بود که ریسمان
بافته شده پشم بزی را که در درون جعبه ماری گذاشته بود بیرون می آورد و مثلا سعی
می کرد مردم را بترساند، یا اینکه بعد از کلی معرکه گیری وقتی مردم به اندازه کافی
دورش جمع می شدند، زنجیر کلفتی را به دور دستان اش می پیچید و در انتها هم قفل
بزرگی به آن زنجیر می زد که …”من آنم که رستم بود پهلوان.”

هر چه تلاش می کرد زنجیر پاره نمی شد آخر سر هم با زبان
ترکی از یکی از هم زبانانش می خواست تا نزدیک بیاید و قفل بزرگی را که به زنجیر
زده بود باز کند.

او وقتی زنجیر به دست می بست تا پاره کند و یا با چوبی که در
دست داشت مار ریسمان بزی اش را می خواست از داخل جعبه بیرون بکشد، شروع می کرد به
گفتن اخبار روز.  هر کسی را که به ذهنش می
رسید، تلاش می داشت تا با طنز و شوخی و تمسخر و تخریب و حتی جدی تحقیر کند و جمعی
هم که دور او جمع شده بودند لحظه ای می خندیدند و گاهی هم با او همراهی می کردند.

یک روز به صدام دشمن شماره یک ایرانی های دهه شصت چنان
ناسزا می گفت که گوش از شنیدن اش شرم داشت و روز دیگر هم، آنچنان رییس جمهور مملکت
را مورد تفقد قرار می داد که می گفتی ای کاش همان ناسزاها به صدام را شنیده بودی.

گاهی اوقات چنان پوزیشین روشنفکری می گرفت که گویی که فقط و
فقط پهلوان یوسف شهر ما از این ماجراها سر در می آورد و هیچ کسی هم پای او نیست.

در آن دهه معرکه گیران چند نفری وردست داشتند و جمعیت که جمع
می شد و قبل از انجام نمایش یکی از وردستان شروع کلاهی به سبک اروپای دوره رنسانس
در دست می گرفت و از مردم اعانه جمع کرد. اما پهلوان یوسف ما دست تنها بود، معمولا
خودش وقتی زنجیر دو بازوهایش بود، کلاه نمدی اش را در دست می گرفت و دوره می چرخید
تا پول جمع کند. اگر کسی کمک اش نمی کرد بسته به حال آن روز او از “گودوخ اوغلان” تا امتناع از نمایش و چک و لگد نصیب تماشاچی می شد. البته تماشاچی
بیچاره ای که پول به او نمی داد بعضی وقت ها هم دست مایه سخنان تخریبی اش در وسط
معرکه گیری قرار می گرفت.

وقتی کارهای پهلوان یوسف شهر ما مورد اعتراض یکی از
تماشاچیان قرار می گرفت که چرا مردم را با کارهای به قول مجازی های امروزی “فیک” خود، سرکار می گذاری سریع او را به گوشه ای می کشید و با
همان لهجه ترک زبانی اش می گفت: “صص چیخما قارداش”،( صدات در نیاد) آخر معرکه با هم حساب می کنیم.

 یکی از پاسدارهای
کمیته انقلاب اسلامی کرج که اکنون بازنشسته است، درباره پهلوان یوسف شهر ما می گفت:
پهلوان یوسف بعضی وقت ها خیلی از حد خودش گذراند و حرفهایی می زد که دیگر طاقتمان
طاق می شد هر بار می خواستیم که با او برخورد کنیم یکی از همکاران ما مخالفت می
کرد و می گفت، وقتی مردم در این شرایط سخت اقتصادی و … که با این اتوبوس های
ماکروس(۳) خسته و کوفته از
تهران به کرج می آیند نیاز به تفریح و سرگرمی دارند. بگذار مردم کمی بخندند و آرام
بشوند.

این پاسدار می گفت: بخاطر همین پهلوان یوسف شهر ما را هیچ
وقت جدی نمی گرفتند.

نمی دانم پهلوان یوسف هنوز زنده است یا نه؟ امااگر او را یک
روز چه در این دنیا چه در آن دنیا ببینم می گویم: نمی دانم چرا اینقدر رفتار این
روزها بعضی از همکاران من در “فضای فیک” بسیار شبیه رفتار توست با این تفاوت که تو قلبی صاف و ساده
داشتی و برای کسی بد نمی خواستی اما …

پهلوان یوسف شهر ما آدم خوبی بود؟! خسته نباشی پهلوان

توضیحات

  1. معرکه گیری: نوعی نمایش عمومی که در آن «معرکه‌گیر» با انجام اعمالی جالب، بینندگان را که دور تا دور محل اجراء جمع می کردند، سرگرم می ساختند. معرکه‌گیری در ایران نمایشی بود سنتی از برخی حرکات قدرتی همچون پاره کردن زنجیر با زور بازوان، شکاندن سنگ با دست یا بازی با مار سمّی.
  2. استخوان ترقوه: ترقوه استخوانی دراز است که همراه با استخوان کتف، بازو و جناغ، کمربند شانه‌ای یا پکتورال را تشکیل می‌دهند.این استخوان برخلاف سایر استخوان‌های دراز، فاقد هرگونه مغزی است و دارای منشاء غشائی می‌باشد.
  3. اتوبوس های ماکروس: اتوبوس های ماکروس دوتیس (ماگیروس دویتز) توسط برادران تهرانی بعد از جنگ جهانی دوم تولیدشان در ایران آغاز شد، این اتوبوس ها تا همین چند سال پیش اصلی ترین وسیله ایاب و ذهات کرجی ها به تهران بود.