وقتي برخي رفتارهاي متكبرانه و غرورآميز صاحبان زور را مي بينيم و شاهد تبختر و خودخواهي كساني هستيم كه در فرصت چند روزه دنيا با بيشتر داشتن هايشان مورد ابتلا هستند به يك اصل ثابت در همه آن موارد – در همه تاريخ و همه جاي جهان – مي رسيم.

 

فرقي نمي كند كه اين آزمون سخت در باره سرهنگ نيروي انتظامي خودمان باشد يا روحاني مسلمان در عراق و عربستان يا ثروتمندي مرفه و بي نياز در اروپا يا آمريكا.

 

آنچه در همه اين مصاديق، فارغ از شرايط تاريخي و جغرافيايي مشترك است آن “احساس قدرت” و سلطه و برتري است كه از موقعيت هايشان ناشي مي شود.

 

طبيعت انسان چنين است كه به تعبير قرآن كريم “ليطغى أن رآه استغنى/ چون خويش را بي نياز ببيند سركشي مي كند”

 

از آغاز تاريخ بشر تا كنون اين مثال ها را مي توان در همه جامعه ها مرور كرد و دريافت كه “قدرت” غرور آور است و سه چيز است كه به انسان قدرت مي دهد: ثروت، سلاح و دانش!

 

همواره دانش روحانيون و ثروت تجار و سلاح نظاميان به آنان قدرتي مي دهد كه ديگران را وادار به تسليم و خضوع مي سازد.

 

قدرت هميشه كنترل مي خواهد و اگر اين “قدرت” در هر يك از اين زمينه ها محدود نشود و تحت نظام و ضابطه اي صحيح درنيايد مي تواند به مفاسد و مصيبت هاي جبران ناپذير بيانجامد.

 

كنترل قدرت هم دو سطح حداقلي و حداكثري دارد. جنبه حداكثري با اخلاق و ايمان و معرفت و سير روحي و سلوك معنوي و تعاليم ديني تأمين مي گردد و مي كوشد كه افراد را با ميل و رغبت و خواست و اراده خودشان به مسير رشد هدايت كند.

 

اين است كه به اين ترتيب گاهي يك تاجر ثروتمند، بخشنده ترين افراد جامعه مي شود و فرمانده نظامي مثل صياد شيرازي و عباس بابايي عابد و زاهد و سالك مي شود و عالمي برجسته مانند عادي ترين افراد شهر و محله فروتني و خضوع پيشه مي كند.

 

اما اين كنترل حداكثري را نمي توان اجبار كرد و مثلا به يك افسر ارتش يا تاجر بازار گفت كه بايد حتما به كلاس اخلاق بروي و رشد معنوي داشته باشي!

 

حتى اگر چنين اجباري هم قابل تصور باشد اقتضاي عملي و لوازم آن قابل تحقق و ارزيابي نيست، از اين رو چاره اي جز تمركز بر كنترل هاي حداقلي انساني – بر اساس قراردادها و توافق هاي اجتماعي- باقي نمي ماند.

 

كنترل حداقلي چيزي است كه در همه جاي دنيا برايش راهكارهاي عملي تدبير كرده اند و به تفاوت مناطق و جوامع بشري از چند سال تا چند سده تجربه دارند.

 

قانون حدود و ضوابط اين كنترل حداقلي را تنظيم مي كند و اجازه نمي دهد قدرت هر يك از گروههاي اجتماعي باعث طغيان و سركشي شود و ميدان را براي تجاوز آنان به حقوق ديگران باز كند.

 

ما در زندگي دنيايي مان با فرشتگان روبرو نيستيم بلكه با انسان هايي سروكار داريم كه به طور طبيعي گرفتار خصوصيات مادي خويش هستند و به اقتضاي طبيعت مادي شان رفتار مي كنند.

 

اگر رشد و تعالي فرد و سعادت و نيكبختي جامعه را مي خواهيم چاره اي جز آن نداريم كه ضوابط قانوني دقيق و محكم براي كنترل و محدود ساختن قدرت در هر حوزه و عرصه اي وضع كنيم و با تمام وجود به اين ضوابط احترام بگذاريم و از هر طايفه و گروه و مذهب و مسلكي هستيم در زندگي مشترك انساني مان اين قانون را به عنوان يك ميثاق مشترك، محترم و مقدس بشماريم.

 

در غير اين صورت صاحبان قدرت، هر كه باشند طغيان خواهند كرد و محيط پيرامون خويش را به فساد و تباهي مبتلا خواهند ساخت.