طاهره وشوهرش هم زیلوی ایوان رامی تکانندتاچشم بهشته به حوریه می افتدبادست های خیسش ازگردن اوآویزان می شودآقارحمت قالی راپهن می کندوطاهره گونه های خواهرش رامی بوسد.

 

-به بچه هاگفتم من دلم تاب نمی یاره زیارت نرفته پاشم برم شمال تااوناماهی بگیرن

 

-پس بچه هات دارن توحوض یه وجبی ماتمرین ماهی گیری می کنن ؟

 

حوریه تازه یادش می افتدکه دوروزاست خانه راجارونزده است به اتاق هم که پامی گذاردبوی خورشت کرفس درمشامش می پیچدوپشت سرش صدای تلفن درگوشش می پیچد

 

-فکراتون روکردین حوریه خانم ؟بگم فردامادربزرگ…..

 

دخترمهلت نمی دهدحرف زهره تمام شودوناراحت ازآن که هنوزلحظه ای ازچشیدن طعم دیدار مهمان هانگذشته است بااوقات تلخی می گوید:«مگه من به شمانگفتم که قصدازدواج ندارم !»زن شروع به شیرین زبانی می کند:«آخه قربونت برم بایدکه بالاخره یه روزی ازدواج کنی .»

 

-که بیام بچه دار ی کنم مطمئن باشین برعکس کارتوآسایشگاه ،من اصلابلدنیستم تومهدکودک بچه تروخشک کنم

 

-حالابذارین مابیایم یه کم بیشتر باهم آشنابشیم مطمئنم چشم تون به عمورسول که بیفته نظرتون عوض می شه ،یه قدوبالاوچشم وابرویی داره که نگو

 

-ای بابا!دیگه ازشنیدن اسم عمورسول هم کهیرمی زنم ،بمونه به دیدن قدوبالاش اگه یه روزبخوام آقابالاسرداشته باشم اون وقت خودم عمورسول روخبرمی کنم ،خوبه ؟

 

-باشمانمی شه حرف زدمن بعدابامادرصحبت می کنم

 

بهشته که به اتاق آمده است باشیطنت به حوریه نگاه می کندومی پرسد:«این عمورسول دیگه کیه ،خاله؟»

 

-یه عمویی هست دیگه ولش کن

 

سفره ی شام درمیان شوخی وسروصدای شادی بهشته وصادق که سربه سرمادرگذاشته اندتاباآن هابه شمال برودجمع می شود.بچه هاآن قدرشوخ وسرزنده اند که حور یه دوست داردهم پای آن هاشادی وپرازانرژی باشد

 

همه خواب اندکه دختر راه می افتدوکوچه راباسرعت پشت سرمی گذاردازجلوی زائرسرای مخابرات که ردمی شودمسافران جدیدش ،کلی باروبنه ازماشین خالی کرده وراه رابندآورده اند

 

جلوی درمرکزهم راه بندآمده وآمبولانس بیمارستان امراض پوستی ،لای ماشین هاگیرکرده است بی سیم چی بازحالش بدتر شده وزخم هایش دهان بازکرده اند.حوریه به اتاق باباعلی می رودکه هنوزدرحال نگاه کردن به درمرکزوآمبولانسی است که رفته است .دستی به مجسمه های شیربی سیم چی درتاقچه ی بالای سرش می کشددیگرهیچ یک ازآن شیرهای سفالی ،برنجی وچوبی دراندازه هاوشکل های مختلف ،درنبودشیرواقعی ،شیرنیستند.تنهاتکه ای چوب و فلزهستندکه خودشان رابه هیبت شیردرآورده اند.

 

حوریه می آیدوداروهای مشدی رایادآوری می کندمردهم شروع می کندازتعریف کردن خاطراتش درکردستان ؛وبعداین که چطورفقط بازبان خوش ،دوعراقی رااسیرکرده است .

 

درنبوداوسامانی کمبودپرسنل رابهانه می کندویکی ازخدمت کارهاوگاه شاگردآشپزرابه بخش می فرستدتاکمک حال بقیه باشندصدای آشپزهم که درمی آید؛رخت شوررابرای کمک به اوبه آشپزخانه می فرستد

 

آشپزخانه ی حوریه هم دست کم ازآشپزخانه ی ریخت وپاش مرکزنداردمادرمی گویدرؤیاظهرآمده وخواسته بودبرایش ناهاردرست کند

 

-لابدحمیدخودش روش نشده بیاد،رؤیاروفرستاده اونم ماشااله این جابمب ترکونده

 

-رؤیایه ریزداشت می گفت امروزوفرداست که کل این کوچه ومحل بیفته توساخت وساز

 

دختردانه های برنجی راکه لابدبچه ی برادرش روی قالی ریخته است جمع می کندومی گوید:«خونه ی بغل حسینیه ی اصفهانی روکوبیدن کل کوچه دارن عقب نشینی می کنن ؛تازه کوچه محل داره روبه راه می شه وقیمت زمین بالامی ره ؛الآن وقت فروش نیست مادر.»

 

-اومدن رؤیاکه بی خودنیست مادر….اونم تواون خونه هلاک شده .می گم خودت یه پرس وجویی تواین دلالی سرخیابون بکن .

 

تاحوریه به خودش بیایدوازشهردار ی وبنگا ه های معاملات ملکی پرس وجوکند؛وازدلال هاقیمت خانه بگیردوبازانوی دردناکش کوچه وخیابان رازیرپابگذاردوبعدازدوروزبه مرکزبرگردددادبشارتی درآمده است مردباعصبانیت دختر راتوبیخ می کند