حوریه دلش نمی خواهدجواب بدهدولی مجبوراست چیزی بگویدتادکتررهایش کندپس برای چندمین بارمی گویدکه خیال نداردپرستاری اووبچه هایش رابکندامادکتر توجهی نمی کندودوباره حرف های خودش رامی زند.سددستش رابه دیوارتکیه داده وراه دختر رابسته است حوریه می خواهدبازحرفی درباره ی رضابه میان بیاوردوزودبرودامامی ترسد

می ترسدعمویاکس دیگری بازآن هاراببیندوبرای رضاخبرببردکه دکتر باآن کله ی کچلش ،قیافه ی جوان ها ی عاشق پیشه راگرفته ودرحالی که دودسیگارش رابالای سرحوریه فوت می کندباچشمانش ،اورابه دیوارچسبانده است

دکترکه کف دستش راازروی دیواربرمی داردتاته سیگارش راازپنجره به باغچه پرتاب کنددختر راه فراری پیدامی کندوبی توجه به دکتر که صدایش می کندراهش رابه طرف اتاق انتهای راهروکج می کند

هیچ چیزبه انداره ی دیدن قایق لرزان چشمان رضااشفته اش نمی کند،هیچ چیز.امامردحتی آن چشمان راهم ازاودریغ می کندعمران که حوریه رامی بیندروی تختش نیم خیزمی شود

-خانم وفایی یه چیزی به این سیدرضای مابگونمی دونم چشه باخودشم قهره انگار

حوریه نگاهی به سِرم رضامی اندازدونگاهی به خودش که رویش رابه دیوارکرده است دکتر ازجلوی دراتاق ردمی شودوبه دیدن حوریه پوزخندی می زندومی گذرد

-شایدباخودمن قهرکرده؟

-بی خودمی کنه ازشماقهرکنه شمااین همه بهش محبت می کنی حالامن قهرکنم یه چیزی

حوریه وقتی می بیندلب های چروک خورده ی پیرمردبه لبخندبازمی شودجرأت پیدامی کندوخم می شودتاصورت رضاراببیندامااوچشمانش رامی بندد

-بامن قهرین،حالاچراجواب عمورونمی دین؟

-همین روبگودخترم ازمن می شنوی هیچ وقت دل به دل این آدمای بداخلاق نده

دل داده بود،دل داده بودبه دل رضاکه فکر می کردآخرین نقطه ی امیدش است امیدی که چون پرنده ای بال وپرشکسته نمی توانست اوج بگیردوتنهابه آرامی روی تاقچه ی دلش رفت وآمدمی کردوبه دانه هایی که اوبرایش ریخته بودنوک نمی زد

مادربرای کبوترهای دانه می پاشدنگاهش ازایوان پرمی کشدروی گنجشک هاوکبوترهایی که ازمیان شاخه های توت همسایه به اوچشم دوخته اندحوریه به کفش های مادرنگاه می کند،به کفش های پدرکه سال هاست جلوی درجفت می شودومادرگه گاه آن هاراپایش می کندودرایوان راه می رودبوی واکس هم می آیدمی فهمدبازمادرافتاده است به جان کفش های پدرتاواکس شان بزندکه صدای تلفن بلندمی شود

دختر نمی خواهدگوشی رابردارداماوقتی می بیندکه کدنیشابوراست دلش نمی آید،امیدصبوره راناامیدکند

-بازم دعواتون شده؟

مادرکه خودش راکشیده است دم درمی گوید:بمیرم براش صبوره س؟حوریه گوشی رابه مادرمی دهدکه بنشیندودل بدهدبه دردل های دخترش که دیگر طاقتش تمام شده وهوای زیارت کرده است

حوریه هم بازهوای زیارت کرده است دلش می خواهدبلندشودوبرودحرم که بازهم بوی واکس بلندمی شودوصدای آه کشیدن مادرش

-چقده به این بابات گفتم دلم رضانمی ده به غریبه هادختر بدیم گفت حاج آقامردخوبیه ،هرماه میادزیارت .کلی تونیشابورزمین وملک داره حالام که نیت کرده ازنوکرای آقاعروس بیاره امانمی دونم اون  حاجی باخودش چی فکرکرده بودکه چیزی درباره ی پسرش به مانگفت مگه معتادجماعت بانذروزن گرفتن آدم می شن ،الانم که حاجی مثل بابات به رحمت خدارفته وتوبهشت فضل موندگارشده

پرویزیهواون روش رونشون داده وافتاده به جون صبوره

حوریه می گذاردمادربازباخودش حرف بزندوسبک بشودمی گذارددل خودش به سازخودش برقصدکه باپرویزازدواج نکرده است اگر هیجده سال پیش لج نمی کردکه فقط می خواهد بایک جانبازازدواج کندحالااوجای صبوره بود.پدرکه زورش به دختر بزرگش نرسیده بودروزخواستگاری به صبوره گفته بوداوبرای حاجی وپرویزچایی بیاورد.صبوره هم ازهمان وقت رفته بودنیشابور،آن هم بامردی که به زورپول خفه اش می کردتاصدایش درنیایدمردی که حوریه ازدیدن اوبیزازبودوتحمل کارها ونگاه هایش رانداشت

-حالاکی میاد؟

-گفت فرداراه می افتن دیگه من تاصبح خوابم نمی بره

مریم بصیری